در جادهای خاکآلود میان دورافتادهترین شهر استرالیا و بزرگترین معدن طلای این کشور، شهر کولگاردی قرار دارد؛ جایی که هر سه ماه، آمدن دو کولهگرد خارجی تازه برای کار در تنها بار شهر، رویدادی است که همه چشمبهراهش هستند. لینا و استف، دو گردشگر فنلاندی که تازه از هواپیما پیاده شدهاند و با وعده تجربهای اصیل از مناطق دورافتاده استرالیا جذب شدهاند، راهی نقطهای دورافتاده روی نقشه میشوند تا نوشیدنی سرو کنند، پول سفرشان را دوباره جور کنند و در میان مردم محلی زندگی کنند. اما تعطیلات کاریشان خیلی زود به آزمونی سخت بدل میشود. رئیس تازهشان مدام سرزنششان میکند، مشتریان مست بیوقفه مزاحمشان میشوند و فضای خفقانآور و منزوی شهر، آنها را گرفتار آشفتگی و رخوت میکند. دخترها خیلی زود درمییابند که برای برآوردن انتظارات در اینجا، کاری بیش از سرو نوشیدنی لازم است.