آب در بدنهای ما زندگی میکند»، روزی شاعری از قوم کایووا گفت. «در هوا تبخیر میشود، به ابری از عشق بدل میشود، چون باران میبارد، جوانهها را میرویاند و گلها را شکوفا میکند. ما خودِ طبیعتیم.» برای مردم گوارانی-کایووا در ماتو گروسو دو سول، مرزی میان پایان بدن و آغاز زمین وجود ندارد. زمین پوست آنهاست، درخت نافشان و کوهها استخوانهای مادری زنده. اما بیش از یک قرن است که این مادر را حصار کشیدهاند، سوزاندهاند، از دلش معدن کندهاند و مسمومش کردهاند؛ فرزندانش را نیز به تکههای کوچکی از سرزمینی راندهاند که روزگاری همه را در خود جای میداد. فیلم به سخنان سالمندانی گوش میسپارد که جنگل را پیش از آمدن کشاورزان به یاد دارند؛ پیش از آنکه درختان بومی را یکسره قطع کنند و زمین زنده را به قطعههای مربعیِ کشت یک محصول بیپایان تقسیم کنند. فیلم همراه درمانگرانی قدم میزند که دعایشان پیوسته و همیشگی، چون نفس کشیدن است؛ و همراه زنان جوانی که پیشگام «رتومادا» هستند: بازگشت به سرزمین نیاکانی. مردم گوارانی-کایووا حاضر نیستند ناپدید شوند. داستانشان مبارزهای برای بقاست، اما فراتر از آن، حکایت عشق میان مردمی و زمینشان است؛ و دعوتی آرام اما سرسختانه از جهان تا نهفقط زمین، که ذهن را نیز دوباره جنگلپوش کند.