مجموعهای از جنایتهای هولناک، جامعهای روستایی در دانمارک را تحتتأثیر قرار داد و فضای صمیمی یکی از شهرهای این کشور را به بیاعتمادی و ترس کشاند. وقتی پس از هشت سال سرانجام مجرم دستگیر میشود، شهر و سراسر دانمارک نفسی از آسودگی میکشند. اما برای آماندا، نیکلاس و کیری، این اتفاق آغاز کابوسی هولناک است: کسی که سالها از او میترسیدند، یکی از نزدیکترین دوستانشان از آب درمیآید. در جریان دادگاه درمییابند دوست سابقشان، همزمان با وقتگذرانی و خوشگذرانی در کنار آنها، نقشهٔ حمله، آدمربایی و قتل را میکشیده و اجرا میکرده است. پرسشها در ذهنشان طنینانداز میشوند: چرا متوجه هیچچیز نشدم؟ آیا واقعاً دوست بودیم؟ و آیا میتوانم دوباره به قضاوت خودم اعتماد کنم؟